X
تبلیغات
دل نوشته های نانوشته



























دل نوشته های نانوشته

تو نسبت به من بی تفاوت شدی


این از طرز رفتار تو روشنه


یه چیزی بگو پس چرا ساکتی


بگو این چه حسیه که با منه


بگو این چه حسیه که پیش تو


همینجوری گیجم توو ناباوری


فقط خیره موندم به عکسای تو


قبوله تو خیلی ازم سَر تَری


قبوله برو تا من عادت کنم


به عشقِ جدیدت حسادت کنم


تو حتی از احساس من رد شدی


ندیدی شبِ تلخ و تاریکمو


نپرسیدی از حالِ داغون من


تو دوستم نداری قبوله برو


قبوله برو تا من عادت کنم


به عشقِ جدیدت حسادت کنم


قبوله برو تا من عادت کنم


به عشقِ جدیدت حسادت کنم

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 21:46 توسط حمیدرضا| |

خدایا دیگه الان گیج شدم،واقعا نمی دونم چی درسته چی غلطه،هر کی یه جور فکر می کنه،

که یا بهش رسیده یا از اول فکر می کرده که درسته،

اگه نخوام بگم کم آوردم ولی دیگه به اینجام رسیده،شاید اگه من نخوام این جوری که هستم(منظور رفتارم با بقیه آدماست) دوست ندارم جور دیگه ای باشم،یعنی ترجیح می دم که کلا نباشم؛

تو شاهد باش اگه یروز بخوان مجبورم کنن که یه آدم دیگه باشم اگه مجبور  نباشم روشون پا می ذارم،

حداقل تو بگو این جوری هستم خوبم دیگه،توروخدا بهت واقعا احتیاج دارم،بهم بگووووووووووووووو؛

نذار دیگه واقعا کم بیارم

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 0:41 توسط حمیدرضا| |

بالاخره این چند روز تعطیلی هم تموم شد و جایی نرفتیم،نمی دونم باید چی بگم، مثل یه ماشینی که باطری تموم کرده، شدم و دلم می خواد یه نفر یا چند نفرهلم بدن تا دوباره روشن بشم و باطریم شارژ شه ولی خوب چه میشه کرد همه هم یجورایی گرفتارن وقت هل دادن منو ندارن،بعضیاشونم که می دونم وضعشون خرابتره باید کلا باطریو عوض کنن،خداییش درکشون می کنم ولی خوب هنوزم میگم که همون قد که واستون ارزش می ذارن ارزش بذارین نهههههههههههههههه بیشترررررررررررررررر،

به قول یکی از دوستان فکر کنم که باید مهربونیو قایم کنیم چون هرچی بیشتر نشون بدیم فایده نداره،عمر همین جوری داره میره ها،چشم که بهم می زنی بخدا میبینی که دیگه دیره ها،پس اون به فکر هم بودنا چی شد؟پس اون باهم باهم بودنا چی شد؟پس اون رفاقتا،دوست داشتنا،عشقا چییییییییییی شد؟

آره می دونم که فهمیدین که من الان کلی دلم گرفته از خودم،هیچ وقتم نمیگم که تقصیر کسی هست نه واقعا تقصیر خودمه،ولی خوب به قول گفتنی "دله دیگه"یه وقتایی بد جوری می گیره دلش یه دل سیر گریه می خواد،شاید بعضی اوقاتم کلی حال میده،سبک میشه،به خودش میاد،کلاه خودشو محکم می چسبه،

"بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده

بی خیال قلبی که این همه تنها مونده

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه

واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه"

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 1:22 توسط حمیدرضا| |

بالاخره من پس از مدت ها اومدم،یه وقت فکر نکنید که شما رو یادم رفته بودا،نه خداییش؛

من هر چند وقت یه بار چک می کردم،هیچ وقتم فکر نمی کنم که شماها منو فراموش کردین،چون می دونم که شمام بالاخره گرفتاریای خاص خودتونو دارین،

به هر حال می خواستم بگم که بالاخره امروز کنکور ارشدو دادم و با تمام سختیا و مشکلاتش بالاخره تموم شد،

اما هنوز یکی دیگه مونده که اونم........

ولی خوب آینده رو ول کن زمان حالو بچسب، به نظر من یکمم باید تو حال زندگی کرد و از کوچکترین دلخوشی لذت برد که شاید همونم فردا نباشه، قضیه اون یارو هست که تا سواره اتوبوس میشه، میره یه میله رو می گیره و وایمیسته،بهش میگن بابا جا که هست،میگه 2 دقیقه دیگه همینم گیرمون نمیاد؛

می دونم که خیلی بیمزه بود ولی شما به بزرگی خودتون ببخشید؛

آره داشتم می گفتم که شاید من الان خوشحال نیستم ولی خوب سعی می کنم ناراحتم نباشم که انگار هیچ فایده ای نداره و "می کشد هرجا که خاطرخواه اوست"

به هر حال دلم کلی واستون تنگ شده بود و این حرفا،قول میدم از این به بعد خیلی خیلی زیاد بهتون سر بزنم؛

این شعر تقدیم به همه شما


تو به من خندیدی
و نمی دانستی
 که من به چه دلهره
از باغچه همسایه
 سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
 وتو رفتی و هنوز
سال ها
یاد تو آرام آرام
 می دهد آزارم
 ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت.

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 1:33 توسط حمیدرضا| |

می خوام یه چیزی رو از ته دل بگم اینکه:
آدما کلا 4 دسته اند:
دسته اول اونایی هستن که کلا زنگ می زنن حالتو بپرسن و به فکرت هستن؛
دسته دوم اونایی هستن  که زرنگن،اول حالتتو می پرسن بعد میرن سراغ اصل کاری یعنی کارشون،در کل یعنی باهات کار دارن که بهت زنگ زدن؛
دسته سوم خیلی باحال ترن،یعنی اونایی که اول کارشونو میگن بعد اگه بتونی واسشون انجام بدی تازه حالا شروع می کنن حالتو بپرسن که اونم........؛
دسته چهارم هم که خودتون از من بهتر می دونین،یعنی اونایی که فقط باهات کار دارن و اصلا به حالت کاری ندارن.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 22:39 توسط حمیدرضا| |

هر چقدر که دلتنگ تو باشم،چه فایده، تو که دیگر پیشم نمیایی،دیگر مرا یاد نمی کنی،دیگر شاید به خاطرات من هم فکر نکنی،اما من ،     دروغ چرا........

خدا می داند که هنوز به یادت هستم،هر وقت که دل تنگت میشود زبان قلبم بی اختیار تورا صدا می کند،نامت را زمزمه میکند،چشمه خشکیده چشمانم ناگهان می جوشد،آخر دلش برای دیدن روی  تو لک می زند

حتی دیدن تو در خواب هم برایم چون رویایی شده است که هنگام خواب برای دیدنه تو دست از سر کائنات هم بر نمی دارد،

دلم غروب دریا را می خواهد،که با یاد تو همراه باشد، شاید نسیمی دوباره بوی تورا برایم بیاورد،که آن را از هر عطری بیشتر دوست دارم،

نمی دانم که توهم نه مثل من ولی ذره ای یاد من هستی،در کورسوی ذهنت هنوز نقشی از من وجود دارد یا.....

فقط و فقط همیشه یه چیز را از خدا خواستم،اینکه هر جا که هستی با هر کسی که هستی به فکر هر کس که هستی،خوشبخت باشی و از زندگی راضی،هممییین

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 0:15 توسط حمیدرضا| |

بازم سلام،ولی ایندفعه از نوع مخصوصصش،اونم به خاطر اینکه امروز یه روز خاص بود واسه من،اگه حدس زدین؟؟؟

"آره دیگه امروز من دوباره به دنیا اومدم و ساعتشم به روایتی 10 صبح"

دیشب که شب تولدم باشه نمی دونم چرا دلم گرفته بود،خواستم بیام با شماها درد و دل کنم،گفتم شاید بگین اینم هر وقت داغون میشه میاد پیشه ما،

ولی وقتی امروز فرا رسید و تموم شد بیشتر دلم گرفت بازم خیلی نمی دونم چرا.؟

شاید به خاطر اینکه اونایی که هر سال تبریک میگفتن نگفتن،یا شایدم به خاطر اونایی که هر سال نمی گفتن و الان گفتن،یا شاید به خاطر اونایی که الان دیگه نیستن که بخوان تبریک بگن،یا اونایی که فکر میکردن تولدم فردا و یا شایدم.........

به هر حال خودمم نمی دونم ولی بخدا بازم میگم:ما آدما از هم فاصله بدجور فاصله گرفتیم،حالا خداییش فکر نکنین اینو به خاطر خودم میگم،نه این طوری نیست،من اینو از روی 24 سال زندگی که خدا بهم داده میگم،به خاطر دوست داشتنایی که دیگه نیست میگم،به خاطر معرفتایی که تموم شده میگم،به خاطر به خود فکر کردنامون میگم.

واقعا نمی دونم ما آدما تو زندگیمون آخرش می خوایم به چی برسیم یا تا کجا بریم ولی اینو خوب می دونم که با خودبینی و به خودمون فکر کردنا به هیچی نمی رسیم،البته چرا،شایدم به یه چیزی که الان فکر و ذکر همه شده برسیم،آره پول،پول پول پول،آخه چقدر پول چقدر مال و ثروت؟ پس عشق و دوست داشتن و رفاقت و خوشبختی و سعادت و زندگی که یعنی با هم بودن چی میشه؟

اااااااااااااااااای خدا،شکرت......

الان می خوام شعر یکی از دوستام که خیلی گله منم کلی دوسش دارم ولی بعد از ازدواج خیلی کم لطف شده رو براتون بگم،اسمش امیر م

رسم دنیا

 

دست نازت گره هامو دیگه وا نمی کنه

خنده هاتم دیگه دردامو دوا نمی کنه

فکر اینکه دست گرمت توی دستای کیه

حتی یک ثانیه هم منو رها نمی کنه

از همون لحظه که رفتی همه خاکسترین

دیگه قاب عکستم به من نگا نمی کنه

چشمای منتظر پنجره ی رو به حیاط

واسه دیدنت چه غوغا که به پا نمیکنه

کاش یه روز می فهمیدم دلیل رفتنت چی بود

دل سنگ تو چه چیزی رو بهانه میکنه

می دونم گناهم این بود که زیاد می خواستمت

عاشقی با دل عاشقا چه ها نمی کنه

حالا من چند تا غزل بگم که آرومم کنه

کار چشمای تو رو چند تا ترانه می کنه

مگه این جمله همیشه حرف آخرت نبود

هیچکی تو دنیا منو از تو جدا نمی کنه

همیشه خیال می کردم تو فقط مال منی

هیچکی جز من تو دلت خودش رو جا نمی کنه

   ولی انگار که همش خیال و رویا بود و بس

دیگه چشمای تو هم اَزَم حیا نمی کنه 

"همه این حرفو بهم گفتنو باورم نشد"

"دنیا نا مرده، به هیچکسی وفا نمی کنه"

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 0:20 توسط حمیدرضا| |

امروز می خوام پست این دفعه رو با یه بیت که شاعرشو نمی دونم،شروع کنم

"غم تنهایی اسیرت می کنه            تا بخوای بجمبی پیرت می کنه"

کاش هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت هیچی تموم نشه،هیچکی خداحافظی نکنه،هیچکی نره،نمی دونم چرا من همیشه  از اینا نفرت داشتم و دوست داشتم همیشه همه چی شروع بشه و آغاز بشه و همیشه باشه،آخه فکر می کنم که وقتی این اتفاقات بیفتن آدم تنها میشه و در بیشتر موارد هی غصه می خوره و دلش واسه همشون تنگ میشه و اون وقت دیگه مثل من که این طوریم یهو احساس خوشبختی نمی کنه،اون وقت پیش خدا گله می کنه و شاید حواسش نباشه ناشکریم کنه،در حالی که از اصول زندگیه،من اینو می دونم ولی خوب دست خودم نیست،

بخدا بعدش هی پیش خودم میگم که کاش از اول اصلا شروع نمیشد،کاش این کتابو شروع نمی کردم،کاش این فیلمو نمی دیدم،کاش دبیرستان و دانشگاه هیچ وقت تموم نمیشد........کاش کاش کاش......

و کاش اونو هیچ وقت نمی دیدم که حالا به بودنش احساس نیاز کنم،می دونم اصلا تقصیر هیچکی نیست به جز دل من که از هیچی دل نمیکنه،ای خدا تنها بودن یه جور قشنگیایی داره ولی سخته منظور من صرفا جنس مخالف نیست،منظورم یکیه که یجورایی مثل خودم باشه یا به عبارتی همزادم باشه تا حداقل حوصلمو داشته باشه زود ازم خسته نشه تا بتونه همه دلتنگیای منو از همه چی از بین ببره و همیشه پیشم باشه بخصوص وقتی بهش احتیاج دارم،البته هیچ وقت نمی خوام و نخواستم که اینا یه طرفه باشه ولی خوب.........


مادامی که قرار نبود تو مرا دوس بداری،من تو را دوست داشتم"

و هنگامی که خودم را در چشمانت می دیدم،تو را دوست داشتم"

و وقتی که سعی کردم آن را به تو بفهمانم و بعدش معلوم نبود که تو مرا دوست داری، تو را دوست داشتم"

وقتی که از خدا خواستم که ای کاش مرا دوست بدارد و آن شد یکی از بزرکترین آرزوهای زندگیم،تو را دوست داشتم"

و آن زمان که ناگهان دوست داشتن تو را دیدم، تو را دوست داشتم"

و هنگامی که تو گفتی من هم از همان اول مانند تو،تو را دوست دارم،چشمانم را بستم به سمت خدا نگاه کردم و او را بیش از همیسه شکر کردم،و عاشق تو شدم

و هنگامی که یاد حرف کسی افتادم که می گفت عشق ها واقعی هیچ گاه بهم نمی رسند،لرزه ای در تنم افتاد ولی باز هم،عاشق تو بودم

مدت ها گذشت و هنگامی که تو  مرا با تمامه وجود خواستی،به دور از دل و قلبم به عقلم رجوع کردم و یاد حرف همگان و پدر و مادرم افتادم،ناگهان تمامه جهان جلوی چشمانم تیره و تار گشت و و با اشک چشمانم تو را ناراحت کردم،تو هم بدون توجه به علت آن گریه کردی و من......

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 0:39 توسط حمیدرضا| |

سلام عزیزان،من امروز یه جمله قشنگ شنیدم که می خوام تا یادم نرفته واستون بگم،

شکسپیر می گه:"علم بهتر از ثروته ولی پول نداشتن بدتر از سواد نداشتنه"

خداییش خیلی جمله با مفهومیه من از وقتی شنیدم کلی بهش فکر کردم حالا می خوام این جمله رو تغییرش بدم به اینکه،

حمیدرضا می گه:"عشق خیلی بهتر از دوست داشتنه اما دوست نداشتن بدتر از عشق نداشتنه"

به نظر من آدم باید سعی کنه همیشه قدر دوستای خوبشو بدونه چون تو مواقع عشق نداشتن مثل من،کلی بدردش می خوره،

بازم بهار شد و تو نیومدی،آخه من چند تا زمستون بیادت آدم برفی درست کنم هر روز اونقدر بشینم پیشش،کلی باهاش حرف بزنم ،نازش کنم،باهاش دردو دل کنم و زمستونو طی کنم تا دوباره بهار بشه مثل اونروز تورو ببینم،تورو ببینم که مثل غنچه گل باز شدی و تلالو آفتاب تو چشات مثل الماس می درخشه،تا تو واسم یه چشمک خوشگل بزنی و بازم دل منو هری بریزونی پایین،منم واست دست تکون بدم و از دیدن دوبارت قلبم تاپ تاپ کنه و هول شمو و کلی به خودم ببالمو ....ادامه دارد

تو دلم فریاد و فریادرسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

بارون از ابرا سبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره

دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست


ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیس

نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:26 توسط حمیدرضا| |

این دفعه اگه بشه و اگه شما اجازه بدین،می خوام یکم از خودم براتون بگم:

تا اون جایی که من می دونم و بقیه منو میشناسن،من آدم فوق العاده صبوری هستم و خیلی کم پیش میاد از دست کسی دلخور بشم که اگرم شدم زود دوباره مثل قبل میشم وباز  تا اون جاییکه بوده و شده سعی کردم که هیچ وقت کسی از دستم ناراحت نشه که اگرم شد در بیشتر مواقع،چه تقصیر من باشه چه تقصیره اون،من رفتم جلو و یه جورایی سعی کردم دوباره باهاش رابطه برقرار کنم و خوب بشم،البته اینایی که میگم چون خودم گفتم میشه تعریف،اما خداییش اونایی که منو میشناسن کم و بیش میدونن؛

به هر حال این چیزی که میگم شاید با بقیه موارد فرق داشته باشه، من امروز یا امشب یا الان از دست بعضیا خیلی دلم گرفته و خیلی دلخورم و شاید واسه اونا مهم نباشه ولی به هر حال من میگم و شما هم به عنوان یه دردو دل قبول کنین؛

چرا بعضی از آدما این جورین و این جوری رفتار میکنن،چرا همیشه با بقیه آدمای دور و برشون خوبن اما با خانواده(البته منظورم هیچ وقت پدرو مادر نیست) خودشون بدن،چرا واسه بقیه وقت دارن،حوصله دارن،اعصاب دارن؛ولی واسه خانوادشون نه،چرا در بیشتر مواقع با بقیه خوب صحبت می کنن ولی با خانوادشون نه،چرا همیشه سعی میکنن با خانوادشون مثل بچه ها لجبازی کنن ولی با بقیه افراد نه ، چرا خانوادشون در یبشتر مواقع بد هستنو باید باهاشونم بد رفتار کرد که آدم شن ولی بقیه آدما خوبن و هیچ مشکلی ندارن؟ و در آخر اون که از همه مهمتره و من خیلی زیاد به اون اعتقاد دارم اینه که چرا این آدما با تو که جزء خانوادشونی هر وقت که کار دارن و مشکل دارن و تو میتونی این مشکل و حل کنی میان سراغتو با روی بسیار خوش از تو می خوان که این کارو واسشون انجام بدی ولی در مواقع ذیگه مثلا موقعی که میخواد بهشون خوش بگذره اصلا و عمرن یاد تو بیفتن؟ و واقعا چرا این جور آدما یعنی بعضیاشون اینقدر مغرورن؟؟؟؟؟

حالا من دلیلاشو که از نظر من و طبق برداشت من این جوریه میگم: چون با اون غریبه ها رو در بایستی داریو، اونارو زیاد نمیبینی که ازشون خسته بشی و اونا هم عملا چون با تو رودربایستی دارن سعی میکنن با تو طوری رفتار کنن که تو ناراحت نشیو دوست داشته باشی و میشه گفت که این دو طرف باهم کار دارن و میخوان تا وقتی باهم کار دارن ،باهم خوب باشن؛و در آخر هم همیشه میشه گفت "مرغ همسایه غازه"         و بنظر من (علارغم میل باطنی) با با این جور آدما سنت دوری و دوستی و پیش گرفت و باهاشون مثل خودشون رفتار کرد و به قول بابام تا حد توان ازشون فاصله گرفت.

والا آخه ما هم تو فیلما حالا چه اینجا چه کل دنیا،هم تو واقعیت  هم تو همین زندگی معمولی دیدیم که همه بیشتر هوای خودشونو خانوادشونو دارنو واسه اونا در الویت اول هر کاری از دستشون برمیاد انجام میدن  وخلاصه در بیشتر مواقع دوست دارن خوشحالی اونارو ببینن؛

منظوره من از خانواده بیشتر اقوام نزدیک حتی دوستای نزدیکه یا اونایی که حاقل تو واسشون یه کارایی انجام دادی که شاید راضی و خوشحال شدن و هر وقت که تورو دیدن نگفتن "ای بابا بازم این پیداش شد"

ولی بخدا نمی دونم چی بگم یا دنیا برعکس شده و نامرد ،یا من زیادی فکر می کنم که شاید بعضی اوقات خیلی خوب بودم، یعنی دیگه گیج شدم و هر چی سعی کردم که با مهر و محبت و صحبت غیر مستقیم به اونا بگم که بابا شما یکم بهتر باشین یا حداقل با بقیه همون جوری رفتار کنین که اونا باهاتون رفتار میکنن یا اصلا این هیچی، سعی کنین اون جوری رفتار کنین که خودتون از بقیه انتظار دارین که با شما اونجوری باشن.

حالا میخوام از یکی بگم که خداییش انصافا تو این زمینه که فکر کنم از نظر همه خیلی مهم باشه، خیلی خیلی خیلی خوب بود و بخدا اگه از همه آشناها و حتی غریبه ها سوال کنین حاضرن رو انسانیتش قسم بخورن بگم،ای خدا چی بگم،دوباره رفتیم سراغ جمله قاصر "ای کاش"

شاید بعضیاتون فهمیدین که کیو میگم ،بله بابا بزرگ گلم میگم که من بهش میگفتم باباحسن که ای کاش به جای اون من رفته بودم که واقعا این دنیا به کسایی مثل اون نیاز داره، بخدا وقتی وقتی اینارو براتون میگم یه بغض نشکسته ای داره گلومو اذیت میکنه و شاید باورتون نشه ولی هنوز فکر میکنم که نرفته و هنوز دوباره میتونم اون روی ماه و خوشروشو ببینم، بازم برم تو اون خونه قدیمی بگم سلام باباحسن اونم با خوشحالی بگه "سلام به روی ماهت"

شما نمی دونید که هروقت هرکسی این مردو میدید ایقدر از طرز برخورد خوب این میومد که شیفتش میشد، شاید باور نکنید ولی مراسم ختم و خاک سپاری اینقدر شلوغ بود که بعضی از این آدمارو اصلا ما نمی شناختیم، بعد از مراسم تو بهشت زهرا وقتی منم با بقیه مردم سوار اتوبوس شدم، اونا تک تکشون اینقدر از کارایی که براشون انجام داده بود میگفتن که آدم هیچ وقت فکر نمی کرد این همه کار خوبو یه نفر کرده.

ببخشید اگه ناراحتتون کردم ولی حالا که اینارو گفتم کلی راحت شدم.


وقتی که دیگر نبود،

من به بودنش نیازمند شدم،

وقتی که دیگر رفت،

به انتظار آمدنش نشستم،

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،

من او را دوست داشتم،

وقتی که او تمام کرد،

من شروع کردم.....

وقتی او تمام شد ....

من آغاز شدم،

و چه سخت است تنها متولد شدن،

مثل تنها زندگی کردن است....

مثل تنها مردن!!

نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 2:33 توسط حمیدرضا| |

Design By : Night Melody