دل نوشته های نانوشته

در جاهایی برای احقاق حقوقت باید ماند و جنگید، جایی هم باید ماند و بی تفاوت بود و در جایی هم میبایست رفت تا جای خالیت حس شود. همیشه بایستی همه جوانب را در نظر گرفت، شاید مشکل از خودمان باشد.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 14:3 توسط حمیدرضا| |

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد 
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید 
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را

کاظم بهمنی

نوشته شده در پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 15:4 توسط حمیدرضا| |

از همان روزی که در باران سوارم کرده‌ای
با نگاهت هیچ میدانی چکارم کرده‌ای؟

با تو تنها یک خیابان همسفر بودم ولی
با همان یک لحظه عمری بی‌قرارم کرده‌ای

جرعه‌ای لبخند گیرا، از شراب جامدت
بر دلم پاشیده‌ای، دائم خمارم کرده‌ای

موج مویت برده و غرق خیالم کرده‌است
روسری روی سرت بود و دچارم کرده‌ای!

تازه فهمیدم که حافظ در چه دامی شد اسیر
با نگاهت، خنده‌ات ، مویت ، شکارم کرده‌ای

در خیابان اولین عابر منم هر صبح زود
در همان جایی که روزی غصه دارم کرده‌ای

رأس ساعت میرسی ، می‌بینمت ، ردمیشوی....
کم محلی می‌کنی بی اعتبارم کرده‌ای

من مهندس بوده‌ام دلدادگی شأنم نبود
تازگی ها گل فروشی تازه‌کارم کرده‌ای

در نگاه دیگران پیش از تو عاقل بوده‌ام
خوب‌کردی آمدی....مجنون تبارم کرده‌ای

در ولا الضالین حمدم خدشه‌ای وارد نبود
وای ِ من ، محتاج یک رکعت شمارم کرده‌ای

نوشته شده در شنبه سوم خرداد 1393ساعت 21:9 توسط حمیدرضا| |

نمی رنجم اگر کاخ مرا ویرانه می خواهد
که راه عشق آری طاقتی مردانه می خواهد
کمی هم لطف باید گاه گاهی مرد عاشق را
پرنده در قفس هم باشد آب و دانه می خواهد
چه حسن اتفاقی! اشتراک ما پریشانی است
که هم موی تو هم بغض من، آری شانه می خواهد
تحمل کردن قهر تو را یک استکان بس نیست
تسلی دادن این فاجعه میخانه می خواهد
اگر مقصود تو عشق است پس آرام باش ای دل
چه فرقی می کند می خواهدم او یا نمی خواهد

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 23:29 توسط حمیدرضا| |

نمی دونم بعد از کلی غیبت چی بگم،از کی بگم،از کجا بگم،از کدومش بگم،از چه وقتی بگم،

ولی واقعا کلی علامت سوال با کلی بغض لعنتی من و ول نمی کنه،نمی دونم چرا این سن کی تموم میشه،چون واقعا دیگه خسته شدم کم آوردم جلوی خودم،که چی میشه،کاشکی میشد آدم خودشو یه ریست کلی بکنه،تا خیلی چیزا خیلی آدما خیلی خاطره ها خیلی جاها کلا یادش بره تا خیلی بعدنا،

کاشکی حداقل تو زندگیم بد بودم اونوقت شاید دلم نمی سوخت،بخدا نمی خوام بگم همه بد هستن،نه،

من بد جوری خوب بودم البته شاید خودم اینجوری فکر کنم،

کاشکی تو زندگیم تو ذهنم جلوی چشام هیچوقت نمیومدن،

این کلمه کاشکی دست از سرم بر نمی داره،

می دونم خودم در حق خودم  در حق دلم در حق اعصابم در حق زندگیم نامردی کردم،ولی خوب چه میشه کرد،هیچ کس وهیچ چیز قابل پیش بینی نیست،

ولی از همه اینا که بگذریم از اینکه بخش زیادی از زندگیمو با کسی بودم که دوسش دارم خوشحال بودم هستم و خواهم بود،نمی دونم شاید ناخواسته دلش و شکستم ولی بارها از خداش عذرخواهی کردم،

واسش خوشبختی با بهترین زندگیرو از خدا می خوام همین،



پر از بغض تلخم پر از زخم و عادت تمومش نکن


با اینکه یه عمره رسیدیم ته خط تمومش نکن



شبیه برگ میریزم مثه پاییز و میری به آسونی


با یه لبخند دنیام و به هم میریزی و میری به آسونی



چجوری بتونم تحمل ندارم تو یادم بده


با این حال ابری چجوری نبارم تو یادم بده


تو این روزای بی رویا دارم جون میکنم اما نمیمیرم


هنوزم یادمه حرفات به این زودی فراموشی نمیگیرم

تویی که عاشقم بودی کجا میری به این زودی


چرا بیخیالت نمیشم هنوزم


تویی که عاشقم بودی کجا میری به این زودی


تو پروانه بودی چرا من بسوزم


چجوری بتونم تحمل ندارم تو یادم بده


با این حال ابری چجوری نبارم تو یادم بده


تو این روزای بی رویا دارم جون میکنم اما نمیمیرم


هنوزم یادمه حرفات به این زودی فراموشی نمیگیرم


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 22:48 توسط حمیدرضا| |

گاهی باید نبخشید کسی را , که بارها او را بخشیده ای و نفهمید تا این بار در آرزوی ببخشش تو باشد! گاهی باید رها کرد ورفت تا بدانند که اگر ماندی, رفتن را بلد بودی .گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام میدهی باید منت گذاشت .... تا آن را کم اهمیت ندانند! گاهی باید بد بود برای کسی که فرق خوب بودنت را نمی داند. و گاهی ..... باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد! آدمها همیشه نمی مانند ... یکجا در را باز می کنند .. و برای همیشه می روند......
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392ساعت 19:49 توسط حمیدرضا| |

دیگر هوای برگرداندنش را ندارم… 
هرجا که دلش می خواهد برود …

فقط آرزو می کنم … 

وفتی دوباره هوای من به سرش زد…
آنقدر آسمان دلش بگیرد که :
با هزار شب گریه چشمانش باز هم آرام نگیرد ........
.

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1392ساعت 20:18 توسط حمیدرضا| |

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی
اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی 

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت
آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست
باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید
نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی
باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت
یا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم
باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری
باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم
اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...
یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری
باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!
باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد
ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم
امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم
اما تو باید این معما را بلد باشی
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 21:46 توسط حمیدرضا| |

من امشب با خیلیا حرف دارم،با همونایی که حتی نیستن که این حرفارو بشنون،جز خودم؛

می خوام بگم که این دنیا شاید یجورایی کثیف باشه اما این خود ما آدماییم که اونو کثیف می کنیم و از همه مهمتر کثیف میبینیم،

ما آدمایی که می خوایم خودمونو متعهد نشون بدیم ولی نیستیم،

اگه هم هستیم بعدا پشیمون میشیم و به اون کارامون می خندیمو حسرت می خوریم که عمر رفت،زندگی رفت،آدما رفتن،شادیهای به ثمر نرسیده،تفریحات انجام نداده و از همه مهمتر دوست داشتنای واقعی که بیشتر اوقات ازش فرار می کنیم،همه و همه یروز میره و چیزی که میمونه با عصا تو پارک نشستن و حسرت خوردن بی مورده،

البته اگه تازه به اونجا برسیم که دیگه هیچ کاری جز حسرت خوردن نداشته باشیم،

فراریم از آدمایی که می خوان خودشونو عقلشونو بزرگ نشون بدن،یه جوری رفتار کنن که مثلا دارن بزرگ فکر میکنن،

در حالی که دارن خیال می کنن که اینجورین،

در حالی که یه سری کارای دیگه ای هم انجام میدن که اونارو نمیبینن نمیفهمن،اونا آدمای تک بعدین

ادامه دارد..................

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 22:23 توسط حمیدرضا| |

تو را نگاه می کنم…که خفته ای کنار من….
پس از تمام اضطراب…عذاب و انتظار من…
تو را نگاه می کنم..که دیدنی ترین تویی…
و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی….

من از تو حرف می زنم…شب عاشقانه می شود…
تو را ادامه می دهم…همین ترانه می شود…

کاش به شهر خوب تو…مرا همیشه راه بود…
راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود….

مرا ببر به خواب خود…که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس

من از تو حرف می زنم…شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود..

تو را نگاه می کنم…که خفته ای کنار من….
پس از تمام اضطراب…عذاب و انتظار من…
تو را نگاه می کنم..که دیدنی ترین تویی…
و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی….

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 15:15 توسط حمیدرضا| |

Design By : Night Melody